تبليغاتX
گور زمان
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز/فرمان برمت جانا,بنشینم و برخیزم
گناهان من


نگاه کن بانوی من،

مرا گناهان بسیاری‌است
که نمی‌توانی راهت را پیدا کنی از میان‌شان.
اندکی از گناهان‌ام را
تو خوب می‌شناسی.

آن‌ها که می‌شناسی، همه یک گناهند
و آن‌ها که راهت را گم می‌کنی در میانشان
باز هم یک گناهند
که تو را حیران می‌کنند،
همچنان که مرا
برای ابد.


ولادیمیر هولان

ترجمه محسن عمادی


این جکایت را پایانی نیست


این حکایت را پایانی نیست
آغاز می‌شود همان‌جا که پایان می‌گیرد
و انسان در همان دایره محبوس است
یک مرد و یک زن
یک بد و یک خوب
مادری. پدری.
خواهری. برادری.
پرنده‌ای با چشم‌های هوشیار
شاخه‌ به شاخه‌ می‌پرد
و نگاهت می‌کند.
آن پرنده کیست؟
روحِ تو
زندگی پرندگان دشوار است:
آن‌ها نگاهت می‌کنند و

می‌ترسند.

قونار اکلوف

ترجمه محسن عمادی


دوباره هوای شعر. و این یعنی دوباره چیزی از من گرفته شده است، با بیرحمی.


برچسب‌ها: شعری که دوست میداریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391   توسط عارف آهنگر  | 

دیدن طلوع خورشید در مراسم صبحگاه، تمرین هماهنگ بودن با دیگران در صف رژه، یادگیری تیراندازی و شوق مرخصی شده است دلخوشی این روزهای من. سربازم...


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390   توسط عارف آهنگر  | 


بیست و پنج سال بعد: دبدار دوباره همکلاسی ها


آمده‌ایم تا

در آنتولوژی ستارگان بدلی
پایان همهٔ داستانها را بشنویم:
چطور دختری که
سخت مثل میخ بود
آنقدر چکش خورد
تا شکل گرفت؛
چطور ورزشکاران
از دور مسابقات خارج شدند؛
چطور زیر پوستمان
استخوان جمجمه
بالا آمد و به سطح چسبید
مثل سنگها
در بستر رودخانه‌ای در حال احتضار.
نگاه کن، همه تبدیل به خودمان شدیم.






شعر لیندا پاستان، ترجمه آزاده کامیار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390   توسط عارف آهنگر  | 



اینك معاشقه بسر آمد

شب مانند مرگ ادامه دارد

می‌گویی، عشق سرزمینی است كه هنوز پای كسی بدان نرسیده
هر چه دورتر بروی از تنش بیرون نمی‌شوی
از خویش بیرون نمی‌شوی هر چه بدان نزدیك شوی

در سكوت به صدای ناقوس‌های شب گوش می‌دهم  
ناقوس‌ها مانند زخمی باز می‌نوازند
حیوانات در طنین ناقوس‌ها تیر می‌خورند

هرچه از تو دور می‌شوم از تو بیرون نمی‌شوم
هر چه به تو نزدیك می‌شوم به تو نمی‌رسم

در چشمان تو
تن وحشت زده اندوه را نوازش می‌كنم
تا كجا جاری می‌شود
تا كدام دریای مرده
خون آن مروارید جدا شده از صدف
می‌دانم

شب مانند مرگ ادامه دارد
با خاموش كردن حریقی تشنه در قلبم
بیرق آتشی خاكستر شده را با خود حمل می‌كنم
تا بلندترین قلعه ناقوس‌های صدای تو

دروازه سنگین شب بسته می‌شود
شیشه آبی بی‌پایانی در درونم شكسته می‌شود

می‌بوسم
مثل این است كه چشمانت را برای آخرین بار می‌بوسم
سرشك عشقی چون مرگ را.



آیتن موتلو            

ترجمه صابر مقدمی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390   توسط عارف آهنگر  | 

شعری که دوست می داریم >>> عشق ترمیم می کند


اگر روزی همه عشق‌های ناگفته‌ات

به سراغ همه دروغ‌های گفته شده‌ات باز آیند

اگر خواب‌هایی كه به آینده تبعید كرده‌ای 
مانند شاخه‌های ظریفی بشكند
عشق ترمیم می‌كند

اگر برج ناقوس روزهای قلب تو
از هجوم توفان دروغ فرو بریزد
اگر خون زمان مانند ریگ‌های بر باد رفته
از دست‌های تو جاری شود
عشق ترمیم می‌كند

اگر تنهایی‌ات مانند اتاق هتلی است كه چنگی به دل مهمانانش نمی‌زند 
اگر از سایه میخكوب شده‌ات بیرون نمی‌توانی شد
اگر كلید لحظه‌هایی كه بدان پناه آورده‌ای پوسیده است
عشق ترمیم می‌كند

اگر همه پرنیان مهتاب جاده‌های عبور تو
ترانه روح منزوی تو را زمزمه كنند
و حیات مانند تصویر وداعی ناگهانی
از آلبوم‌های پاره شده بیرون بیاید
عشق ترمیم می‌كند

اگر شعله‌های خون تو چراغ تنت را نمی‌افروزد
اگر رنگ شبهای شرابی را فراموش كرده‌ای
اگر الماس معاشقه دیگر برق نمی‌زند
اگر قدح لمس در دست تو شكسته است
عشق ترمیم می‌كند

اگر چهره دیوانه وجودت
به چهره‌ای كه در آینه‌ها رها كرده‌ای شباهت دارد
اگر رفتن تو منزل رجعت توست
آن راه‌های نرفته را
آن دیوانه زخمی‌ را
عشق ترمیم می‌كند.

شعر از آیتن موتلو، ترجمه صابر مقدمی


پی نوشت:
 
*سایت خانه شاعران جهان ویژه نامه ای منتشر کرده است٬ با عنوان خورشیدهای همیشه .

*بعضی ها به من می گویند «چرا شعرهایی که دیگران ترجمه کرده اند را در وبلاگت منتشر می کنی؟اینها چه ربطی به تو دارند؟» چند جمله ای در جواب این دوستان:
با این همه «مالک بازی» تا به حال چه گلی به سر دنیا و خودمان زده ایم جز ایجاد دردسر برای خودمان و دنیا؟ همیشه خواستیم سند همه چیز را به نام خودمان زده باشیم. همیشه خواستیم مالک هر چیز باشیم. من از شعر چیز زیادی سر در نمی آورم ولی همینقدر می دانم که در ساحت شعر مالک و مالکیت معنا ندارد. وقتی خود شاعر مالک و صاحب شعر نیست، دیگر تو چرا حرص می خوری؟! این مسائل برای من ذره ای اهمیت ندارد. هدفم از انتشار این شعرها تنها و تنها این است که افرادی که به وبلاگ من می آیند شعر خوانده باشند، شعر خوب. و با معرفی من و ورود به سایت منبع، با انبوهی از شعرهای زنده جهان آشنا شوند. عنوان پست را هم گذاشته ام « شعری که دوست می داریم ». شعری را که دوست می داریم زمزمه اش می کنیم. زندگی اش می کنیم. بلند بلند می خوانیم اش. شعری که دوست می دارم را در وبلاگ منتشر می کنم تا زمزمه اش کرده باشم. تا کسی که می خواندش بلند بلند خوانده باشدش. تا با هم زندگی اش کرده باشیم. حتی برای لحظاتی. همین.

*بعضی های دیگر هم گفته اند چرا اخبار مربوط به مثلاً فلان شاعر را نقل می کنی در وبلاگت. در جواب این عزیزان هم:
من اصولن آدم قید گریزی هستم. همیشه هرآنچه دلم خواست انجام داده ام، به همین سادگی! هرکس که چیزی به من بیاموزد، احساس شاگردی نسبت به او دارم و خود را مدیون او می دانم. هرکسی هم که دلش می خواهد اخبارش را در وبلاگ نقل کنم، تنها راهش این است که چیزی به من بیاموزد. بسم ا...!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390   توسط عارف آهنگر  | 

به ویلیام هولدن


ما می دانیم

نگهبانان ها چه کسانی هستند

در فیلمهای جنگی، با وحشیگری.

اما این برای

آلمان های خپل احمق

یا ژاپنی های روانی

چیز ساده ایست،

همان ها که هرگز لبخند نزده اند.

آنها آدم بزرگ هستند

ما بچه ایم؛

مساله این است.




  دیدوید لمن               

ترجمه ی عارف آهنگر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390   توسط عارف آهنگر  | 

یادداشت ها >>> فاجعه ای به نام اسیدپاشی


خبری که این روزها بسیار بدان توجه می شود، ماجرای اسیدپاشی مردی به نام مجید بر صورت دختری به نام آمنه بهرامی است. که این اتفاق حدود هفت سال پیش و به دلیل آن رخ داده که آمنه به درخواست ازدواج مجید پاسخ «نه» داد. خبری که این روزها نقل محافل است بخشش آمنه و گذشتن از حق قصاص است. بدون آنکه بخواهم به ابعاد این بخشش و این عمل نیک بپردازم، قصد دارم کمی به ماجرای اسیدپاشی و آن عمل ظالمانه و رذیلانه بپردازم.

مقاله ای می خواندم از ژیل دولوز، به ترجمه پویا رفویی، که به پدیدارشناسی خیر و شر از نگاه «ژان ژاک روسو» می پرداخت. گوشه هایی از این مقاله و نیز تکه هایی از نوشته های روسو را می آورم که به روشنی تحلیلگر ماجرای اسیدپاشی است.

«روسو در یکی از تزهای مشهور خود شرح می دهدکه آدمی در وضعیت طبیعی خیر است، و یا دست کم اینکه رذل نیست.... وضعیت طبیعی وضعیتی است که انسانها با اشیا در رابطه هستند، نه با یکدیگر (مگر اینکه به صورت گذرا باشد).» روسو می نویسد «آدمیان، چنانکه می دانید، در مواجهه هایشان با یکدیگر به نبرد برمی خیزند، لیکن آنها به طور نامنظم با یکدیگر روبرو می شدند. چنین بود که وضعیت جنگی در همه جا حکمفرما شد، حال آنکه همه جهان در صلح به سر می برد.»

دولوز می نویسد: «رذالت عبارت است از منفعت یا غرامت. رذالت بشری وجود ندارد مگر اینکه در دل روابط سرکوب، در هماهنگی با منافع پیچیده اجتماعی تعبیه شده باشد.»

دولوز معتقد است انسان در ارتباط با دیگران است که به شر رو می آورد. بعنی دقیقاً از همانجا که رابطه اش با طبیعت قطع شده و از وضعیت طبیعی خارج می گردد، پیدایش رذالت در او رخ می دهد. و این همان نقطه ای است که روابط او با دیگران و با جامعه شکل گرفته است. در جایی از مقاله می خوانیم « جامعه پیوسته ما را در وضعیت هایی قرار می دهد که رذل بودن به نفع ما تمام می شود. بیهودگی ما باعث شده تا خیال کنیم ذاتاً رذل هستیم.»

« یک وضعیت منحصراً به واسطه وجود خودش وسوسه انگیز نمی شود، بلکه باید سپاسگزار وزن سنگین گذشته ای بود که به آن شکل می دهد. چاره، جستجوی گذشته در وضعیت های حال است. این تکرار گذشته است که خشن ترین هوس ها و وسوسه های ما راتحریک می کند. ما همواره در گذشته عشق می ورزیم و هوس ها بیش و پیش از هر چیز امراضی مربوط به حافظه اند.» این قسمت از مقاله مرا به یاد فیلم درخشان «درخشش ابدی ذهن بی آلایش»، ساخته میشل گوندری انداخت که به نظرم نگاهی طنزآمیز دارد به کلید حل معمای روسو : زدودن حافظه از رخدادهای گذشته.

«منشا شر در جامعه مدرن این است که ما دیگر نه فردیت هایی در حوزه خصوصی و نه شهروندانی در حوزه عمومی هستیم. همه ما حیواناتی اقتصادی یا به بیان بهتر بورژواهایی سودجو هستیم. این وضعیت ها که ما را در معرض رذل بودن قرار می دهد، از روابط سرکوب منتج می شود. هرکس که با کس دیگری وارد رابطه می شود به نیت فرمان دادن و فرمان بردن است. ارباب بودن یا برده بودن»... « گرایشی که ما را خودکامه می کند، همان گرایشی است که ما را برده می کند.»

فجایعی نظیر اسیدپاشی، به عقیده من، ریشه در خانواده و کودکی فرد اسیدپاش دارد. همانجا که کودک همه خواسته هایش را برآورده شده می بیند و  همواره با ابزار لج بازی موجبات برآورده شدن تمایلاتش را فراهم می سازد. این کودک به اعتقاد روسو از زمانی که متوجه بشود می تواند حرف و خواسته اش را بر سایرین (که والدینش اولین ِ این سایرین اند) تحمیل کند، از وضعیت طبیعی خارج شده و روابطی که از آن پس برقرار می کند ماهیتاً متفاوت از رابطه ای است که تا کنون با اشیا داشته است، به مثابه یک آدم. یعنی وارد حوزه روابط پرسابقه ارباب- بردگی می شود. روسو می نویسد: « بچه ها به محض اینکه یاد بگیرند حرف شان را به کرسی بنشانند، وضعیت طبیعی بدو تولد را پشت سر می گذارند.»

فرد اسیدپاش در این ماجرا تاب آن نداشته تا دختر مورد علاقه اش درخواست ازدواج او را رد کند. تا این جای ماجرا طبیعی است و از کنشی نشات می گیرد که به درست یا نادرست  عشق می نامند اش. تا اینجای ماجرا رذالت در میان نیست و هر چه هست تمایل است. اما از لحظه ای که فرد فکر پاشیدن اسید بر صورت دختر را در سر می پروراند تا مرحله ای که به تهیه اسید اقدام می کند و تا آن لحظه که نقشه اش را عملی می کند، سراسر رذالت بر او و افکارش حاکم است. پس از آن انزواست و نیاز برآورده شده ای که افراد را نه متحد که منزوی می کند.

« هرگز اشیا را در معرض بچه قرار ندهید، بچه را در معرض اشیا قرار دهید.» و این یعنی همان تمرین دادن کودک تا به این باور برسد که اشیا (جهان) صرفاً برای او و برای رفع نیازها و خواسته های او پدید نیامده اند و او به هیچ وجه مقدم بر اشیا (جهان) نیست.

شاید در همین لحظات که این نوشته را می خوانید فردی در تکاپوی تهیه اسید به منظور ریختن بر صورت همکلاسی، همکار، همسر و یا معشوقه اش باشد!


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390   توسط عارف آهنگر  | 

 یادداشت ها >>> پیشنهاد ۳ 

 

فیلم

بلوار مالهالند

کارگردان: دیوید لینچ

محصول: 2001-آمریکا و فرانسه

بازیگران: نائومی واتس- لارا هرینگ و...

کاندید اسکار و نخل طلای کن و گلدن کلوب و...

دیوید کیث لینچ در سال 1946 در ایالات مونتانای آمریکا به دنیا آمد. واز جمله کارگردانانی است که در اکثر آثار سینمایی اش به جنگ با سینما پرداخته است به این معنا که نمی توان با عادتهای همیشگی مخاطبان برای دیدن فیلم های روایی و خطی سینمای کلاسیک به سراغ فیلمهای لینچ رفت. در این صورت چیزی جز ابهام و سردرگمی عاید مخاطب نمی شود. آندره بازن در کتاب سینما چیست؟ می نویسد: سینما یک رویاست(!) این گفته شاید بیشتر در آثار دیوید لینچ صادق باشد چرا که فیلم های لینچ در تقاطعی از رویا و واقعیت اتفاق می افتند و به گونه ای سوررئالیستی روایت های برشی و خرد از زندگی شخصیتها ارائه می شود. نه همچون فیلمهای متعارف روایت کاملا خطی به عنوان معرفی زندگی شخصیتها ارائه شود. اکثر منتقدان لینچ را یک هنرمند پست مدرن می شناسند. تکنیک لینچ در فیلمسازی کنار هم قرار دادن دو قلمرو متناقض که در عین حال به آنها اجازه تعدی و خود بزرگ بینی نسبت به دیگری نمی دهد است.

فیلم جاده مالهالند را به جرئت می توان قوی ترین فیلم لینچ در سبک خاص خود معرفی کرد. جاده مالهالند در واقع  نمادی است برای طی طریق انسان برای رسیدن به آنچه مایل به آن است.این جاده که فیلم نیز از صحنه هایی در آن شروع می شود درواقع نماینده آرزوی انسان و آنچه از بین خیال و واقعیت  سرچشمه می گیرد است. دو شخصیت اصلی داستان یعنی بتی و ریتا که این اسامی را می توان در بخش رویای فیلم در نظر گرفت چرا که در ادامه داستان و نمایش واقعیت این اسامی به دایان و کاملیا تغییر می یابد در کشاکش این رویا و واقعیت به جای هم می نشینند بدین صورت که می توان هر دو را یک شخصیت یا یک روح در دو کالبد تصور کرد. حقیقت این است که نمی توان یک سیر خاص داستانی را برای ارائه حداقل خلاصه ای از ماجرا در این فیلم یافت چرا که همه چیز در یک خواب اتفاق می افتد و در هوا به دور از روابط بینامتنی بین عناصر فیلم و زندگی اجتماعی. برای درک آثار لینچ باید به خواب عمیقی فرو رفت همچون خود فیلمساز و با او در تمامی این مسیر هم قدم شد و هیچگاه نپرسیم که چه شد؟ چرا شد؟

 

کتاب

از غلط های نحوی معذورم

شعرهای: لیلا صادقی، نشر ثالث

کتاب «ازغلط های نحوی معذورم» شامل مجموعه اشعاری از لیلا صادقی- شاعر و داستان نویس معاصر- که در 80 صفحه از طرف نشر ثالث در سال 1389 منتشر شده است. لیلا صادقی در سال 1356 در تهران متولد شد و اولین کتابش با نام «ضمیر چهارم شخص مفرد»- مجموعه داستان- در سال 1379 منتشر شد.

وقتی به طرح جلد کتاب «از غلط های نحوی معذورم» نگاهی می اندازیم متوجه دو طرح متفاوت در پشت و روی کتاب می شویم که سمت راست کتاب چهره یک زن را نمایش می دهد و نام کتاب با عنوان از غلط های نحوی معذورم و نام لیلا صادقی که بصورت وارونه( مثل تصویری در آینه) نشان داده شده است اما سمت چپ کتاب چهره یک مرد و عنوان : زندگی پر است از غلط های نحوی و همچنین نام لیلا صادقی بصورت واضح نمایش داده شده است در همین وهله اول متوجه خواهیم شد که دو روی جلد کتاب درواقع تصاویری رو به آینه هستند که در تضاد و دوگانگی با هم تکمیل می شوند. این دوگانگی در سراسر اشعار کتاب انتشار می یابد.

کتاب «از غلط های نحوی معذورم» در دو سبک شعر و داستان به گونه ای که اشعار از سمت راست کتاب و داستانها از سمت چپ کتاب روایت می شوند. از طرف دیگر می توان کل کتاب را در ژانر شعر- داستان جای داد. در واقع روایت شعر و داستان در این اثر یک خط موازی ای تشکیل داده که انگار هر دو، تصویر یکدیگرند در آینه یکدیگر و مکمل یکدیگر. این کتاب از چهل تکه شعر و داستان تشکیل شده است که هر کدام در یک شب روایت می شوند و با هم رابطه ای بینامتنی دارند. همچنین روایت اثر در چهل شب می تواند یادآور داستان هزار و یک شب و قصه گویی شهرزاد قصه گو باشد با این تفاوت که قصه گو در این اثر به جای شهرزاد لیلا است که برای این که از مرگ نجات یابد تا چهل شب مخاطب را پای داستان های خود نگه می دارد. این داستانها بصورت پاورقی در صفحات کتاب آورده شده اند که با زبانی کهن و اسطوره ای از دو شهر ماه و خورشید سخن می گوید. اما اشعار با زبانی کاملا مدرن و سرشار از غلط های نحوی و دستوری که به عمد ساختار زبانی کلمات را بهم ریخته است تا یک روایت کلان را به عرضه بگذارد.

«رشته ای از فکرم را گره می زنم به آه می کشم از میان راهی که/ به تو باز می شود/ شاید طناب، ناب، آب به کجا می رسد این دست/ وقتی که بسته نمی شود/ وقتی که رها می شود مردمکم/ از پشت فاصله ای که نمی رسد به دست/ برمی دارم از فکرت گره ای که لب از لب باز نمی کند/ یک کلمه، فقط یک کلمه/ طناب، ناب، آب/ وقتی که کلمه می شود نوعی سرفه/ نوعی پیاز که سرخ می شود، می سوزد/ نوعی آه که پیچیده می شود لای نان/ بگو فقط یک کلمه/ چرا جمع بسته نمی شود آب/ چرا نفس جمع می شود/ ولی لب از لب باز نمی کند حباب/ چرا نمی رسد به ذهنم دستی که رشته ای از فکرم را گره بزند/ به راهی که به تو باز می شود»   (برگرفته از متن کتاب، ص 28، شب سی ام)

 

 

موسیقی

زبیگنِف پرایزنر(Zbigniew Preisner ) متولد 1955 در لهستان است. فارغ التحصيل تاريخ هنر و فلسفه از دانشگاه شهر زادگاهش كراكوف است. اما علاقه وافرش به موسيقى باعث شد به طور خودجوش آن را بياموزد. او بعدها آموزش هاى تكميلى را زير نظر «الزبيتا تورانيچكا» ادامه داد. وی همیشه عاشق موسیقی رمانتیک بود و بر اهميت ملودى در موسيقى مدرن و پرهيز از به كارگيرى ملودى هاى تصنعى تاكيد فراوان دارد.سبک و شیوه آهنگسازی وی را می توان نئورمانتیسیسم دانست. پاگانینی و سیبلیوس از جمله کسانی بودند که بر وی تاثیر بسیاری داشتند.

پرایزنر بیشترین شهرت خود را در ساخت موسیقی متن اکثر فیلمهای کارگردان هم وطنش کریستف کیشلوفسکی علی الخصوص سه گانه کیشلوفسکی به نام های قرمز،سفید و آبی به دست آورده است. یک سه گانه بر اساس سه رنگ پرچم فرانسه و با استفاده از شعار آزادی، برابری،برادری در انقلاب فرانسه که از شاهکارهای آثار سینمایی کیشلوفسکی و آثار موسیقایی پرایزنر است. پرایزنر در ساخت موسیقی متن فیلم آبی از آثار موسيقيدان گمنام هلندى، «واندن بودن ماير» در قالب هاى تازه استفاده كرد. پرايزنر روحيات و ذوق شخصى خود را در موسيقى بودن ماير دميده بود. موسيقى اين فيلم جايزه بهترين آهنگساز از طرف انجمن منتقدان لس آنجلس را براى او به ارمغان آورد. سبک موسیقی ترکیبی از موسیقی کلاسیک موتزارتی و اوپرای مدرن هست. در پايان دهه نود وزارت امور خارجه لهستان جايزه ويژه اى را به خاطر موفقيت چشمگير در معرفى فرهنگ لهستان در سطح بين المللى به او اعطا كرد و همچنين به عضويت آكادمى فيلم فرانسه درآمد.

مهم ترین مشخصه آثار پرایزنر وجود مرگ و زندگی و کشاکش این دو عنصر برجسته در هنرش است. همانطور که خودش بیان کرده این مشخصه را بیشتر مدیون فیلم های کیشلوفسکی و رابطه مرگ و زندگی در آثار سینمایی این هنرمند فقید است که به مهم ترین دغدغه های پرایزنر تبدیل شده است.

پرايزنر همچنان در زادگاهش كراكوف به فعالیت های هنری اش ادامه می دهد.

 

 

نویسنده میهمان:                                              

ناهید آهنگری  

رشت-۸ مرداد ۱۳۹۰                                      

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390   توسط نویسنده میهمان  |